شخصیتها ، در صورت واقعی بودن نیز غیر واقعی اند!
نویسنده سعی میکند افکار پراکنده وَ زُمُختُ و بی احساسِ خود را جمع کند و به صورت یک جا به خورد شما (آری تویی که میخوانی ) دهد !...
پ ن : نوشته را در ادامه مطلب دنبال کنید ...
ن: وحید سرباز
ادامه مطلب
آرزوم داشتنت بود ،اما انگار خودخواهی بود حبس ماه توی یه مرداب کوچک و دلگیر ...
میخواهم بدانم :
مثلن تو چگونه مُرده ای !؟
با استخوانی باریک و رانهایی به پهنای تبت!
یا اینکه -
- چگونه باد وزیدن گرفت زیر موهای ژولیده ات
تا مثلن تو مثل " ژوزفین مانوی" شوی حتما !؟...
یا مثلن مثل مثالی که بی جا ست
چگونه ترد شد ی
- از دنیایی که مزخرف تر از مثالت بود .
می خواهی من " دُن ژُوان بنتن " شوم
و تو مثل " فلورانس اسکاول شین"-
- مامور دفن افکارم باشی!؟
و بیاموزی ام
سیاهی بعد از سپیدی است
تو نیز مثل سپیدی هستی که ...
هنوز سیاهی می تازد
ولی ناگهان مثل مَشکی می افتد از نفس
و از دهانش مثل سگی که هار شده ... روشنایی میپاشد
که این خود نیز...
و تو که سالهاست می شناسمت !!...
- می خواهم بدانم که چگونه
مثل درختی که رویید
در لباس سفیدت
با دستانی حنا بسته بینمت !...
مثلن تو عروس قصه امی ...
... تو را خواهم ربود انگاه
و در باغچه ی خانه ام خواهم کِشت
که مثل درخت انجیری که در حیاط است
کنار الاچیق سرخمان ...
قطرات وجودم را نثار خاکت کنم...
و تو
کودکان قد و نیم قدت را در آغوش سبز شده از خون دلم پرورش دهی
و من هم خودت ؛هم کودکانت را در دلم جای دهم
ولی زیاد نباشد لطفا
که دلم درد خواهد گرفت
چون تازه اول کارم ُ - این وَرَمِ معده یِ لعنتی هم ...
ولی مرگت را چه کنم ؟!!
کاش درخت نمی ماندی ... کاش درخت نمی ماندی ... تا خشک شوی
و من بمیرم و تو دیگر بار زندگی کنی – سبز شوی
کاش تو مثل من مرده بودی
که این مزخرفات را برایت نمیسرودم..
کاش تو هم مثل من مرده بودی ...
پ ن : ققنوس ارزانیتان
مرا همان گنجشک بس است ...
ن: وحید سرباز
باران زیباست
آری ! زیباست
اگر عطر تو را داشته باشد ...
بی مرز میبارم ...
در تمام نبودنت ...
پ ن : همیشه کسایی هستند که دوسشون داری ولی نمیدونی ...وقتی نیستن خیلی واست سنگینه ...دوستت دارم !
دوستت دارم ...
به دختری –
که باکره گی روابطش
با آلت زبانم درید!
و خشونت لبهایم
دروازه ی تاریک خانه ی لبهایش ...
پ ن : بیا همچون مسیح ،دستهای خسته ام را
مهمانِ خنجر ِ پستانهای ِ خون جهیده ات کن ...
ن : وحیدسرباز
ابر باران را گریید ...
درختان در ماتمی شریک شدند ...
جنگلها از زوزه افتادند و *
میمونها از دُم...
هه! لعنت بر خداییت
تو را کجای این شعر بگنجانم ...؟!
*مریم هوله" در دفتر باجه نفرین "
پ ن : انسان حماقتش را با زمین به اشتراک گذاشت و این شد که نباید می بود...
ن: وحید سرباز
شعر شعور ...
شعور در شعر !
شعــــار در شعر...
شــــــاعر در شعر ...
عابري كورمال ، كورمال در شعر ...
شـــــــاعر -
فــــــاحشه ...
هرزگي در شعر ...
كودك!
كودكي در ك_____
نــــــــــــه!!!
نطفه _
_ نطفــــــــــــــه اي خفته در كانــــــــــــــــــــدوم!
وحيد سرباز
یکدانه نگارم
خنجرت را -
-بیهوده بر بازوان بی رمقم فرود آوردی!!!...
تقدیر در دل رقم میخورد !
پس دیگر باره ای زیبای بی مرز
خنجرت را بر سینه ی خسته ام
فرود آور...
پ ن : خوبم .به همون اندازه که نیستم /خنثی ! گم ! گیج و گنگ...
از دیدن بسیاری خوشحالم /خوشحال .نیمه ی گم شده ام .نه گم شده ام .نه ! خودم !! شاید ...
در سفر قدیمی دوستان ناشناخته ای را یافتم .سرباز ..سرباز بانو ... و سربازی دیگر را بهتر و. ازاد تر یافتم { خود و او را ...} .شاد باش !
دیوانه ام از دست تو دیوانه ترم کن ...
ن : وحید سرباز
امروز
چقدر سنگین است ..
هوای سرد ِ بی خود و تکراری !
... دوست ناشناخته ی من .امیدوارم در اغوش مهربان خدایت .غرق در بوسه باشی و روحت ارگاسمی جنون اور را به تجربه بنشیند . دلمان تنگ خواهد شد ! خواهد شد اما ... تو خوش باش ! دوستت داریم!
سعودت مبارک نازنین!
ميچرخد
-صورت درخشان افتابگردان ، با افتاب.
مردي مي پرد در چرت ظهرانه ي مادربزرگ
ان مرد :
"عصا دارد".
باد مستانه ميلغزد بر اندام نحيف تاک.
پرهاي شناور... مست ِ پرواز
پنکه ي سقفي ِ خاموش اتاق
گنجشکانِ شوخ ِ ايوان
و کودکِ معشوقه باز ذهنم
رايگان خود را ميسپارند
-به اغوش هوس باز ِ باد ...
انسوتر ..خارج از انديشه ي باد
کودکي ميخواند :
اتل متل...
و من ذهنم را در اتمهاي در بند ِ هوا سيال ميکنم
و در حسرتِ کودکانه هايِ نداشته يِ خود
- غرقه ميشوم ...
رايحه ي سبز اويشن ...با گرماي چاي در هم مي اميزد
با دستان مادربزگ متبرک ميشود
-"فنجان".
من اما نگاه در نگاه گلهاي جاجيم مادربزگ
خستگي را مينوشم .
ان مرد ...ميخندد ...
- مادربزرگ نيز !
و من به نداشته هايي که با داشته هايم نابرابر است
نمي انديشم ...
و دستي که هنوز بر جيب ِ تفکر است.
مادربزگ
تکيه بر چرت ظهرانه ي خود
مينوازد صورتش باد !
من ...خاموش ِ خاموش مينوشم ...
خاموش ِ خاموش ميفهمم
خاموشِ خاموش ميگريم
و ميدانم خاموش تر از چيزي که مينمايم
خواهم مُرد.
سالها ميگذرد
کودکي در حياط ميخواند :...
من اما نگاه در نگاه مردي هستم که پشت روبان سياه
در قاب عکسش ميخندد .
ان مرد :
"عصا داشت "
چای -
بوي اويشن تمام اتاق را مست خود کرده
گنجشکان مستانه ميخوانند
باد مستانه بر عريان اندام ِ تاک ميتازد
کودک اما خاموش ِ خاموش در خواب ظهرانه
فارغ از انديشه ي مرگ
- در مرگ خود شناور است!
و من نيز به نداشته هايي که با داشته هايم نابرابر است
نمي انديشم !
و دستي که هنوز در جيب تفکر زنجير است...
خاموش ِ خاموش مينوشم ...
خاموش ِ خاموش مي خوانم
- چيزهايي که در ايينه هم نمي ديدم .
و خاموش تر از انچه مينمايم
مرده ام.
پ ن : چه سخت دلم هوات رو داره !
زندگی بی تو رنگ نداره...
دلم گرفته است
برای هر انچه نامش زندگی است
دلم گرفته است
برای ...
برای ...
برای هر انچه نامش
این زندگی است
هر کسی قصه ی درگاه کسی گفت ولی
ما که مبهوت نگاه تو همی می گردیم!
اخری نوشت: زندگیی ...هه! همینی یِ که می بینی ! ...نه کمتر ! نه بیشتر !؟
زندگی کن ...در هر شرایطی!
باد صفحه ای ازآسمان را ورق زد
خورشید مست -
- با آلتی سرخ تر از زبان
بکارت ابر را درید!
و باران سند این تجاوز شد -
- که باریدن گرفت!
رنگین کمان ، چراغانی حجله ی ابر شد
و بهار حاصل این زفاف!...
پ ن : دریایی بودم !!!...
حال -
-باران که می بارد
نم میکشم در تمام غروب های بی تو ...
خشکیده ام
تا ابرهای مزرعه ی دلت
سبز باشند.
نویسنده :وحید سرباز
با توام ای سایه ی پنهان ِ در پشت نقاب روز
با تو ای همخوابه ی بی مزد ....
با تو خواهم گفت:
رازی را .
مهربانی – عشق – در قلب تو خواهد خفت!
خنده و لبخند و شادی در دلت یخ بسته خواهد ماند !
جام خواهد ریخت – خواب ...
گر تو هم یه قطره غیرت در رگت باشد
خواهی خفت!!....
در بیکرانِ ذهن ِ من
رقاصه ای مستانه میخواند ...
...شرمهاتان باد ....
در رگاتان خون نامردی ...
تفی – بر چهره هاتان باد!
سنگ دین بر سینه میبندید ُ
و شب هنگام-
- بر سر میکنید ان چرک گونه پوستین را
بهر غارت ...
- کیسه هاتان پاره و انبارهاتان...
با شمایم ! ...آی!
با شما غارتگران فکر انسانی -
- دشمنان ِ راه ِ آزادی...
پ ن : اری !کوهم...کوهی وارونه ..."شب" که میشود اشک عشاق مَدِ من است و خون دل ِ من نیز برکت اسمانها!
در نوشت : نمیدونم چرا به طرز وحشتناکی لهجه ی... رو به خودش گرفته این شعر .حال تو میدانی کیست؟!
نویسنده :وحیدسرباز
به هنگامی که برگریزان را باد انکار می کند
و دست شوم خدایان سرخ
روح سبز درخت را می جَوَد!
بی تو ...مرگُ
زندگی را
کوت...آه
ترسیم می کنم با سایه ای زیر نور ماه -
- در کنار برکه ای سرد و نمدار...
پ ن : ...
خاموشی ُ خاموشی ُ
-ترس
- ترس
ترس
و اینچنین بود که خدا زاده شد !...
پ ن : سالهاست که خدا ...اری ! "خدا " را مایه ی اصلی وجود "موجودیت" می دانند و می دانیم و می دانیم و ... !ولی !!!...
نازنین
امشب چه سیاه
شبح میگذرد از دل شب...
بنشین و برو که
خود شبح خواهم شد ...
در نوشت : روبروم که نشستی حس بودنت بود...بودی ولی در عین بودن !!...
نبودی !
نویسنده :وحید سرباز
کجاست ...هان!!
کجاست نگاه معصومانه ای
که برای لحظه لحظه اش پلکهایت
را تا خرافات دین میکشاندی !
هان !...کجاست!؟
زین پس
بیا تا رسمی دگر بنا سازیم
بیا و بلغز همچون ماهی سرخی
بر تُنگ ِ تَنگِ سینه ام!
هجای زیر پیراهنت را
مهمان لبهای خسته ام کن
بیا همچون مسیح ،دستهای خسته ام را
مهمان خنجرپستانهای خون جهیده ات کن ...
بیا مستم کن!
بیا مستم کن!
مَ س ت...
ژ ن : زندگی جاریست
خون در رگهاست ...
نازنینم ...اما!
خنده ات نا به جاست ...
هر زمان ...گریه کار ماست!
..............................................*
دلم یه کم گرفته بود نازنینم...چیزی نیست ...نشستم و نوشتم !
نوشته :وحید سرباز